تبليغاتX
گام های لرزان
آگاهی برابری آزادی
از نظر فطری تمام انسانها فارغ از نوع اعتقادات مذهبی و وجود و عدم وجودشون ...به خصایصی چون ظلم ستیزی و حق طلبی و دفاع از مظلوم و ...عشق می ورزن  

حالا اگه بیای در مورد حسین و منزلت کارش به این نوع عزاداری های مرسوم رو بیاری و ارزش کارو به مسایلی چون غریبی و مظلومی و تشنگی و ...تقلیل بدی چی میشه؟

اینجاس که روح خداجوی انسان به این مسایل مشغول می شه و از درک عظمت وجودیه حسین و حرکتش غافل می مونه

حسینی که امتداد عدل علی در زمانه تسلط انسانهای پست و حقیر بر تمامیت هستی جانشینان خدا بر روی زمینه...

اینجاس که خداگونه انسان در بند خدایان دروغین گرفتار می شه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:34  توسط مجید معتمدی | 
برگشتم ایسنا...اینجا لااقل به کار آدم احترام می زارن...کار خوب تحسین می شه و کار بدم نقد...به جرات می گم بهترین جا برای کار رسانه ایسنا است...اینجا مسایلی مثل کینه و حسادت و زیراب زنی که در رسانه های ما به شدت متداوله در حداقل ممکنه...

دوست دارم یه جوری بشه که برای خودم بنویسم...یعنی وضع مالیم توری باشه که کم و گزیده بنویسم...شلوغ کردن و به زمین و زمان دری وری گفتن فایده ای نداره...

راستی دوستم می گه چند ماهه که عصبی و بداخلاق شدم...زود از کوره در می رم...حال و حوصله ندارم...

راست می گه................................کم حوصله شدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:35  توسط مجید معتمدی | 
چه بدبختیه کار کردن تو رسانه های در پیت...یکی ادعاش می شه سردبیر بوده اما نمی تونه یه مصاحبه ساده رو تنظیم کنه...بدبختی حرف زدنش مثل بچه های میدون شوش...اون یکی با زنش می یاد صفحه در می یاره فکر کرده کلاس آشپزیه...همین آدم به من می گه تو می خوای جای منو بگیری...رفتی زیراب منو زدی!...صفحه بندش بهت فحش می ده...مدیر مسئولشم می گه شما رعایت کنید...نمی دونم...چرا بعد از خاتمی هر کی بیکاره میاد روزنامه نگار بشه در حالی که ما وقتی که نه دوم خردادی بود و نه خاتمی ای داشتیم کارمونو می کردیم...وافعا اعصاب خورد کنه...اینکه کسایی که نمی تونن یه پاراگراف بنویسن بهت بگن: تو خبرنگاری!تو باید.....................کسایی که حداق اگه نحوه حرف زدنشونو بلد بودن دل آدم نمی سوخت...یعنی من بدبخت برای یه روزنامه در پیت برم زیراب بزنم کاری که تو عمرم نکردم؟ایسنا...کجایی که یادت بخیر...................حداقل احترام داشتیم.لا اقل هر کی از راه می رسید بهت نمی گفت:کی تو رو روزنامه نگار کرده...چی کار باید کرد؟یکی مارو از اینجا نجات بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 18:58  توسط مجید معتمدی | 
 

 

 

برای فرار از تنگنای زندگی...به دنبال مهر...سر به دامان الهه عشق نهادم و دیدم که این الهه...آبستن گناهی شیرین است...او در رویای خویش...معشوق دست نایافتنی اش را آبستن شده بود...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 15:35  توسط مجید معتمدی | 

پروردگارا! چگونه زیستن را به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 21:3  توسط مجید معتمدی |